خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دو راهی

تابستان سال 1374 است. کارنامه ی قبولی در دست چپم است و با دست راست عصایم را محکم گرفته ام. 4 ماه است که پایم شکسته است و دکتر می گوید هنوز باید 2 ماه دیگر در گچ باشد. پایم وقتی شکست، استخوانش را که از پوست بیرون زده بود می دیدم. مثل ته مانده استخوانهایی بود که جمعه ها بعد از خوردن آبگوشت روی سفره باقی می ماند. همانهایی که می کوبیدیم روی قاشق تا مغزش را در آوریم و هورت بکشیم. اما اینها هیچ ربطی به چیزی که می خواهم بگویم نداشت. آن روزها باید تصمیم می گرفتم که رشته ی ریاضی بروم یا انسانی. برای خودم آینده ی هر دو رشته  را تصویر سازی کرده بودم ، اینطوری:

1-  عاشق ریاضی و فیزیک  هستم، اگر بروم ریاضی مطمئنا هر سال شاگرد اول می شوم و حال زن عمویم که مدام مرا با پسرش مقایسه می کند می گیرم. سال سوم المپیاد  شرکت می کنم می روم خارج ( رومانی) ، مدال طلا می گیرم با کت و شلوار طوسی. ملت می آیند فرودگاه استقبالم، حلقه گل به گردنم می اندازند. بعدش می روم شریف فیزیک می خوانم ( بزرگترین آرزویم بود آنروزها) فوق لیسانس هم می گیرم و دکترا می روم MIT. بعدش تا آخر عمر فیزیک (فقط به عشق لیزر) می خوانم تا ته دنیا. نفر اول جهان می شوم. نوبل می گیرم ( فکر می کردم نوبل فقط برای فیزیک است).

2- به ادبیات علاقه دارم؛ ولی مطمئنا هیچ پخی نمی شوم، چون حالم از تاریخ و جغرافی و دینی و … به هم می خورد. خیلی زور بزنم، دیپلم می گیرم و باید مثل داماد عمویم بروم راننده ی شرکت واحد شوم. یا مثل دامادِ یکی از دوستانِ پدرم لیسانس ادبیات بگیرم و بروم کفش البرز کارگری کنم. البته من بچه ی سخت کوشی هستم و احتمال دارد بتوانم در کنکور رتبه ی خوبی بیاورم ولی با این اوضاع حفظ کردنی که من دارم خیلی زور بزنم، نهایت تلاشم را بکنم حقوق قبول می شوم ولی یه جای داغون مثلا دانشگاه قم که پسرونه- دخترونه است( تا یادم نرفته بگم که سعی کنید غصه زیاد بخورید تا هر چه زودتر پیر بشید، چون تنها جایی که هنوز مختلطه خانه سالمندانه، هار هار هار….). از دانشگاه هم که اومدم بیرون دمِ چند تا حاج آقا رو میبینم شاید یه کاری جور شد، تازه بجه های مسجد هم کمک می کنن.

البته من راه اول رو انتخاب کردم ( په نه په، می خواستید راه دوم رو انتخاب کنم) اولاش طبق نقشه خوب پیش می رفتم، بعد گند زدم،باز دوباره خوب شد، بعدش بازم گند زدم، باز دوباره …. هنوز سر همه ی اون آرزوهام هستم بجز MIT که تغییرش دادم به دانشگاه تگزاس، آستین. رتبه اش تو دنیا هر چند میخواد باشه مهم نیست، واسه من این دانشگاه اوله.

امروز با یکی آشنا شدم که دقیقا پاشو گذاشته جایی که من باید می گذاشتم. عین آرزوهای من زندگی کرده، بند به بند آرزوهای منو عملی کرده، حتی یک خط هم جا ننداخته. وقتی عکسش رو دیدم انگار سالهاست می شناسمش. امید کوکبی دانشجوی فوق دکترای فیزیکِ برهم کنش لیزر و پلاسما در دانشگاه تگزاس، آستین.

پارسال اومده ایران خانوادش رو ببینه، به جرم رابطه با دولت متخاصم دستگیرش کردن. تو اوین یه مدت انفرادی بوده الان بند 350 نگهش میدارن. قراره به زودی دادگاهش برگزار بشه. قاضیش صلواتیه، اشتباه نکنید، منظورم این نیست که مجانیه، فامیلی قاضی اینه. جالب اینجاست که قاضی دقیقا عین بند دوم خیالات من زندگی کرده. در دانشگاه قم حقوق خونده.

احتمال داره (خدا نکنه) به اعدام محکوم بشه. به همین سادگی.

فقط دارم به سرنوشت فکر میکنم؛ گاهی احمقانه ترین چیزها، باشکوه ترین چیزها رو به زیر می کشند، چون دلشان می خواهد.

حالم بده، خوابم نمیاد.

پ.ن:اگه اونقدری که از وصف استخوونهای شکسته ی پای من حالتون بد شد، از این خبر بد نشد، بدونید که دارید تو ایران رندگی می کنید.  

 

 

را

در آن روز من کبوتر سفیدی را که برای جمع کردن دانه به بالکن خانه مان آمده بود را پراندم.

نمی دونم دقت کردید یا نه، بعضی وقتها یه جمله رو هرچند بار که می خونی احساس میکنی یه چیزیش کمه، دوباره بر میگردی از اول میخونی، ولی باز هم انگار ادبیات جمله ارضات نمیکنه. جمله رو میفهمی ولی باهاش ارتباط برقرار نمیکنی. اکثر مواقع این ایراد مربوط میشه به «را» که در جای خودش نیومده. وقتی یک «را» اول جمله گفته میشه، دیگه تا آخرش باید جمله رو بر اساس اون نوشت. مثل جمله ی بالا که «را»ی آخر جمله اضافه است و جمله رو خراب کرده.

امروز داشتم گزارشی که در مورد یه پروژه نوشته بودم رو مرور می کردم، اتفاقی با این ایراد روبرو شدم. دیدم جمله هایی هست که یک «را» همون اول جمله اومده و دیگه برای همه ی جمله کافیه، ولی یه «را» ی اضافی آخر جمله، از اساس همه چی رو خراب کرده. پیش خودم فکر کردم، دیدم زندگی ما آدمها هم مثل نوشتن یه جمله است. شاید توش لغات و اصطلاحات با ارزش و با مفهوم زیادی وجود داشته باشه، ولی کافیه یه «را» ی بی ارزش رو بجاش استفاده نکنی، اونوقته که همه چی ارزش خودش رو از دست میده و کل جمله یا همون کل زندگی بی ارزش یا بهتر بگم، نا زیبا میشه.

از این «را» ها زیاد تو زندگیمون جلوی پامون قرار میگیرن، هر جای جمله (زندگی) هم که بخوای میتونی بگذاریش، ولی کافیه که یه جا «را» بنویسی، دیگه تا آخر جمله همه چی رو باید با همون تطبیق بدی. دیگه نمیتونی «را» بنویسی و باید تا آخر جمله به اون اولین «را» پایبند باشی. جمله رو میشه پاک کرد و اصلاح کرد ولی واسه زندگی پاک کنی وجود نداره، فقط یکبار حق نوشتن داری. چه اون «را» رو بخوای یا نخوای، دیگه بقیه ی جمله ات رو اون تعیین میکنه که چه شکل و فرمی داشته باشه.

واسه همینه که خیلی باید مراقب این «را» تو زندگیمون باشیم، اگه وارد جمله مون شد، دیگه اونه که تصمیم گیرنده است. شاید لغات و اصطلاحات جمله رو ما تعیین کنیم ولی فرم و شکل جمله مون دیگه دست ما نیست. حالا این «را» تو زندگی میتونه هر چیزی باشه، خیلی ساده و کوچک یا خیلی بزرگ.

«را» میتونه انتخاب یه دوست باشه، میتونه انتخاب یه رشته باشه، میتونه انتخاب همسر باشه، یا شغل یا نرم افزاری که مربوط به شغلت باشه. یا اصلا میتونه انتخاب محل زندگیت باشه. اگه هر کدوم رو درست و بجاش انجام ندی، نمیگم باختی، ولی دیگه فقط تو نیستی که نحوه زندگیت رو تعیین میکنی، خیلی چیزهای دیگه هم هست.

مثل کسی که «را»ی اول جمله اش، زندگی تو ایرانه. دیگه این «را» ی اول کافیه تا بقیه جمله ات رو بر اساس اون بنویسی. اگه بخوای یه «را»ی دیگه بزنی تو جمله و بخوای بشی فعال حقوق بشر، چیزی برات نداره جز 11 سال زندان و 20 سال ممنوع الخروج و الفعالیت…. یعنی زندگی تعطیل، یعنی جمله داغون، یعنی دو تا «را» ی ناهمگون که یه جمله ی هر چقدر زیبا رو خراب میکنه.

«را»ی زندگیت رو پیدا کن. اگه خواستی ازش استفاده کنی، بدون یه راه هایی هست که دیگه هیچ برگشتی نداره. مراقب باش.

را

بهترین دوستت کسیه که از همه بیشتر به اشتباهش فکر کنی

سلام دوستان.
من بعد از تلاشهای گوناگون موفق به ارسال پست در شرایط فیلتر شدم. اگر شما موفق نشدید، اشکالی ندارد، سئوال کنید تا پاسخ دهم چگونه این کار عملی است. بیم آنرا داشتم که اگر اعلان عمومی کنم، عمو فیلتر باف جلویش را بگیرد.
ایمیل من: paruntez@gmail.com

خیلی وقت پیش یک مطلبی نوشته بودم بنام «چراهای ذهن من». این مطلب مورد سرقت قرار گرفت و در همه اینترنت پخش شد. نوش جان همه شان، من که راضی ام، هرچند اولش یک کمی دلخور شده بودم. بعضی وقتها جملات آن پست را در گوگل جستجو میکردم و به سایتها و وبلاگهایی که آنرا گذاشته بودند میرفتم و کامنتهای مردم را می خواندم. بعضی جا ها آنقدر کامنت گذاشته اند که از پر کامنت ترین مطلب وبلاگ من هم پیشی گرفته بود. در کل سرگرمی داشتم برای خودم با خواندن نظرات و تقدیر و تشکرهایی که از نویسندگان جعلی شده بود. یکجا  فرد کپی بردار در جواب تقدیرها گفته  بود » این نصفش است، بقیه هم دارد که بعدا می نویسم». بعضی جاها هم بعضی سوالات را سانسور کرده اند، بعضی ها هم چیزهایی اضافه کرده اند و …

امروز داشتم به این فکر میکردم که ای کاش زندگی واقعی هم همینطوری بود. ای کاش میشد در جایی  آثار و تبعات رفتارها و سخنانمان را ببینیم. ای کاش میشد تعداد لایکهایی که به کارهایمان زده میشود را بشماریم. ای کاش نظرات دیگران را راجع به حرفها و کارهایی که کرده ایم به وضوح میدیدیم. خیلی دوست دارم تاثیر بوق زدن من در زندگی زنی که در اتوبان به ناگاه پیچید جلویم، را ببینم. خیلی دوست دارم نظرش را راجع به این کار خودم بدانم. دوست دارم ببینم همه ی آنها که آن صحنه را دیدند چه نظری دارند.

دوست دارم ببینم برای آن هات چاکلتی که بعد از خستگی یک روز سخت برای همسرم درست کردم که خوشحالش کرده باشم، چند نفر لایک میزنند، چند نفر آنرا شر میکنند و چند نفر برایش کامنت می گذارند و چگونه این کار من ممکن است مسیر زندگی آدم های دیگری را هم عوض کند. دوست دارم بدانم ؛ چگونه روحیه ی شادی که همسرم از شوخیهای صبحگاهی من بدست می آورد، بر روحیه ی همکارش تاثیر میگذارد و چگونه آن روحیه ی شاد همکار همسرم بر روحیه ی پدرش تاثیر مثبت می گذارد و چگونه پدر با روحیه ای که از شادی فرزندش گرفته به کارمند زیر دستش حال می هد و چگونه آن کارمند از حالی که رئیسش به او داده، شادمان به خانه می رود و چگونه فرزندش از شادمانی پدر در دلش قند آب می شود و چگونه مادری از دیدن رنگ شادی در خانه اش به خود می بالد.

و وقتی خوب نگاه میکنم که چه ساده می توانیم بر دنیای اطرافمان تاثیر بگذاریم، شاید در انتخاب کارهایی که انجام می دهیم  کمی دقت میکردیم. همانطور که اگر میدانستم این مطلب » چراهای ذهن من » اینقدر خواهد چرخید و گوگل برایش این همه نتیجه پیدا خواهد کرد، در انتخاب جملاتم دقت بیشتری میکردم و اینقدر سریع تایپ نمیکردم که همه بفهمند پرتقال را پرتغال نوشته ام. شاید اگر میدیدم که هیچ کس برای آن بوق ممتد من برای زن بیچاره، لایک نمی زند و کسی آنرا شر نمی کند، دیگر این کار را نمی کردم. شاید اگر ببینم در عرض یک روز هزاران کامنت و لایک برای ایستادنم پشت چراغ سبز و اجازه دادن به پیرمردی برای رد شدن از خیابان،  می آید، از این کارها بیشتر می کردم.

ای کاش خدا » رو » بازی میکرد و ورقهایش دیده میشد. ایکاش نامه اعمالمان هر روز صبح به ایمیلمان می آمد، با همه ی کامنتها و لایکها یش. دوست دارم تاثیر خودم را بر دنیای اطرافم تا لایه های آخر ببینم. دوست دارم بدانم این پشه ای که الان کشتم چه تاثیری در کل جهان می توانست داشته باشد و کشته شدنش توسط من باعث چه اتفاقاتی در جهان خواهد شد. شاید اگر آنرا نمی کشتم، می رفت و همکارم را نیش میزد، همکارم شب درخانه اش هنگام خاراندن جای نیش پشه دستش به لیوان آب می خورد و آب روی لپ تاپش می ریخت و لپ تاپش می سوخت، لپ تاپ را به نزدیکترین خدمات کامپیوتری محله می برد چون عجله دارد که زود درستش کند و تعمیرکار بخاطر عجله ی مشتری تا دیروقت در مغازه می ماند ونصفه شب با موتورش در تقاطع بالای مغازه با کامیونی که با سرعت در حال رد کردن خیابان است تصادف می کند. شاید اگر پشه را نکشته بودم، کامیون با موتوری تصادف کرده بود و خسارت زیادی نداشت، ولی الان که پشه ای در کار نیست و موتوری با کامیون تصادف نمی کند، بچه ای که به دنبال توپش وسط خیابان می دود جانش را زیر چرخ کامیون از دست بدهد. این چیزها را دوست دارم بدانم و سرنوشت پدر و مادر آن بچه را… دوست دارم صبح از خواب بیدار شوم و کامنتها و لایکها و شاید فحشهای کشتن پشه را همراه نتیجه کارم ببینم. از کشتن پشه بگیر تا کارهای مهم دیگری که شاید هیچوقت به اثرات آن فکر نکنیم.

نمی دانم تا بحال با گوگل ترندز کار کرده اید یا نه. همانطور که از اسمش پیداست این محصول (قدیمی) گوگل آمار مربوط به علاقه مندیها را نشان میدهد. یعنی اگر شما لغتی را در آن وارد کنید( چه فارسی چه انگلیسی) گوگل به شما تعداد دفعات جستجو شدن این کلمه بعلاوه ی مکان جستجو گرها را به شما نشان می دهد. قدیم ترها که بیکار بودم هر لغتی که به ذهنم میرسید آن تو می زدم ببینم چه خبر است و تا دلتان بخواهد به نکات خنده دار و گاهی گریه داری می رسیدم.

امشب هم که بیدار مانده بودم تا خیر سرم کمی کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم، سری به این دوست قدیمی ام زدم، ولی اینبار چیزهای جالبتری را جستجو کردم که نتیجه را در زیر برایتان گذاشته ام. یاد آوری میکنم که اگر لغتی بیش از یک حد خاص ( حد زیادی) جستجو نشده باشد، گوگل آنرا نشان نمی دهد و نمودار را هم تنها از زمانی رسم میکند که این لغت به حد نصاب رسیده باشد.

اولین لغت انت**خاب**ات است. تاریخ خرداد ماه شمسی که می شود ماه ششم میلادی و تقریبا وسط سال، زمان این کار است:

جالب است، نه؟

دقیقا پیک های نمودار در زمان انت**خاب**ات های ایران خورده است و پیک آخری برای پارسال است و پیک اولی که مربوط به 5 سال پیش است . البته افغانستان هم این وسط ها هست که می توان با تقریب نه چندان خوبی آنرا بی خیال شد، چون بزرگترین پیک دقیقا در زمان انت**خاب**ات ایران است.

اما جالب ترهایش مانده است و آن اینکه بعد از این واقعه چه چیزهایی مورد توجه و مد نظر بوده… چون حوصله ستاره زدن بین کلمات را ندارم خودتان لغت مورد نظر را در عکس بخوانید:

در عکس بالا سرنوشت مردم پس از حماسه پر شور را مشاهده کردید.

باید بگویم که از گوگل ترندز می توان فضای حاکم بر یک جامعه و به نوعی دغدغه های یک جامعه را استخراج کرد. من رشته ام جامعه شناسی نیست ولی اگر بود یک تز دکترا از اطلاعات این ترندز استخراج می کردم.

حال ببینید مردم بیچاره پس از حماسه مذکور،  در اینترنت بدنبال چه چیزی گشته اند….

و وقتی نمی رسند به آنچه در جستجویش هستند، دست به دامن چه چیزهایی می شوند…

و…..

و خدا لعنت کند باعث و بانیش را…

امیدوارم یک روز همه خوب و خوش و سلامت، در کنار هم و همه در محله های خودمان با آزادی زندگی کنیم.

ساعت 11 شب است. صدای کاسه بشقاب همسایه ها به گوش میرسد که در حال شستن ظرفهایشان هستند. تهران هیچوقت سکوت ندارد، کسانی که می گویند در سکوت نیمه های شب تهران…. دروغ می گویند، لا اقل یک صدای موتور هوندا همیشه در پس زمینه سکوت تهران وجود دارد. مشغول خواندن زبان هستم، فهمیدن بار کلمات، اینکه یک کلمه بار منفی دارد یعنی نمی توانی برای جملات مثبت استفاده کنی. به این فکر میکنم که میهمان چه کلمه مثبتی است در فارسی ولی مجری اخبار چند روز است گرد وغبار را میهمان ناخوانده می نامد. میهمان ناخوانده ای که تمام شهر را خاکستری کرده است.زیاد اهل تلویزیون نیستم ولی اخبار گوش دادن من مثل کسی می ماند که دندانش درد می کند و فکر میکند با ور رفتن به دندانش آن درد را کم می کند، غافل از اینکه بد تر می شود. امروز آمده اند در بیست و سی با افتخار می گویند 410 شبکه هرمی را منهدم کرده اند، بعد فیلم یک مشت دختر و پسر بدبخت را نشان می دهند که از پشت دستشان را با بند بسته اند و مثل گوسفند روی زمین پشت به پشت نشانده اندشان. می گویند حجم وسیعی پول این میان کلاهبرداری شده است. این خبر که تمام می شود، در خبر بعدی می گوید که حجم سرمایه گذاری خارجی در ایران 300 درصد افزایش داشته، بعد چندتا ایرانی را نشان می دهد که از آمریکا آمده اند در صنعت نفت سرمایه گذاری کنند لابد بوی نفت مفت به مشامشان رسیده است. یکی نیست به این اخبارچی ها بگوید گیریم که ملت را گوسفند فرض کرده اید ولی به خدا گوسفند هم کمی فهم و شعور دارد، می فهمد اگر اقتصاد شما آنقدر درست بود که 300 درصد افزایش سرمایه گذاری داشته باشد چطور 410 تا شبکه هرمی بوجود می آید که مردم پولهایشان را در آنجا سرمایه گذاری کنند. به همسرم می گویم نامردها نکردند یک خبر دیگر بین این دو خبر فاصله بیندازند. یکجوری رفتار می کنند که اگر رسما فحش بدهند اینقدر به آدم بر نمی خورد.

قصدم گفتن این حرفها نبود، فکر نمیکنم اتفاقات روزانه ام برای کسی خواندنی باشد، می خواستم کیبوردم را گرم کنم. تا از این شهر خاکستری بگویم. از آدمها و روابطش، از دوستیهایش، از مردها و نامردهایش.

یک زمانی بود در غذا خوری اداره مان دور هم جمع میشدیم و به نهار می رفتیم، اینقدر زیاد بودیم که بچه های یک پروژه در سه گروه مجزا به غذا خوری میرفتیم. هر گروه اعتقادات و آداب  خاص خود را داشت و ادمهایش از یک طیف خاص بودند. کم کم تعدادمان کم شد، عده ای که سرشان به تنشان می ارزید از مملکت فرار کردند ( البته اگر مغز داشتند که فرار نمیکردند!). 12-13 نفر بیشتر نمانده بودیم، دیدیم نمی صرفد گروه بندی کنیم، همه دور هم جمع می شدیم و یک گروهی به غذاخوری میرفتیم. چون تعدادمان زیاد بود، دور یک میز جا نمی شدیم برای همین میزها را به هم می چسباندیم و شروع می کردیم به حرف زدن و البته در این میان غذایی هم می خوردیم. بماند که از چه چیزهایی حرف می زدیم. ادای بی*بی **سی فارسی را در می آوردیم، یکی می شد سیاوش ار*دلان ، یکی پو*نه قد*وسی. کنترل میکردند که همه به ترتیب بتوانند نظرشان را در مورد بحث بیان کنند و از بحث خارج نشوند، یکجورهایی مسخره بازی در می آوردیم. تابستان پارسال خیلی های دیگر هم رفتند، هم سیاوش رفت هم پونه. حتی دوستان خانوادگی مان هم رفتند. این روزها در نهار سه نفر بعضی وقتها چهار نفریم. اینها هم یکی شان از هاروارد پذیرش دارد و دیگری از بوستون، آن یکی هم بین آمریکا و کانادا مانده و هنوز جواب قطعی را نگرفته. پروژه هم که خوابیده است. یک چندتا جوون لیسانس تازه کار آورده اند طفلکی ها دور سر خودشان می  چرخند. مدیرمان هم که زده در کار ساختمان سازی.

امروز فرداست که موبایلم زنگ بزند و یکی پشت تلفن بگوید » بدی دیدی، خوبی دیدی، ما رو حلال کن. ایمیلم را که داری؟ یادی هم از ما بکن.» دوباره در غذاخوری چشم بدوزم به صندلی های خالی و یاد دوستان. دوستانی که آنقدر دورند که اختلاف ساعت با آنجا حتی فرصت چت کردن را هم نمی دهد.

دوستیها دیگر موقتی شده اند، نهایتا یا تا اولین فال یا اولین اسپرینگ پیشت خواهند بود. وقتی نمره تافل یا آیلتس اش را شنیدی، یعنی کم کم باید دورش را خط بکشی، یعنی دیگر زیاد رویش حساب نکن، دوستی شما به آخر خط رسید، Game Over!. به مرام هایش فکر می کنی، به معرفتهایی که بی هیچ چشم داشتی برایش گذاشتی.به لطفهایی که در حقت کرد. به چیزهایی که از او آموختی. به آرامش و اطمینان خاطری که به او میدادی. بغض گلویت را میفشارد، خوشحالی از اینکه دوستت مسیر بهتری برای زیستن پیدا کرد، اما در خلوتت اشک میریزی که مرگ فقط مردن نیست، مرگ فقدان رابطه است. و چه بسا مرگ دوست گاهی دردناک تر و عمیق تر از مرگ برادر باشد. دلت را خوش میکنی به چند ایمیل و چند پیغام فیس بوک. ولی منتظری، نمیدانم انتظار چه چیزی را میکشی، فکر نمیکنم دیگر کسی برگردد. ای کاش این جغرافی لعنتی را خوب یاد گرفته بودم. لا اقل الان یک شمای  بهتری از محل دوستانم در ذهنم داشتم. بیش از آنکه استانهای ایران را بشناسم، ایالتهای آمریکا و کانادا را می شناسم، مکانهای دیدنی نیوزیلند، دمای استکهلم، تعداد روزهای بارانی لندن، رفاه زندگی در نروژ، فاصله هوایی تورنتو تا میشیگان و صد البته اسم خیابانی که ساختمان سفارت کبک در سوریه در آن است.

همیشه فکر میکنم که شاید بهتر بود همه دور هم سختی را تحمل میکردیم تا اینکه دور از هم آسایش را تجربه کنیم.

امروز با  مسئول نیروی انسانی مان بحثمان شد. رئیسمان حرفی زده که الان منکرش شده است. رفتم پیش این بنده خدا که مثلا با خدا است و شریف درس خوانده است و انسان سالمی است تا وساطت کند. گفت » شما چطور می خواهی ثابت کنی ایشان این حرف را زده اند؟». گفتم :»خوب شما که بودید این حرف را زد. نامه اش را هم که به خود شما نوشت. شما شاهد باش.». گفت:» درست است ولی من که نمی توانم بیایم طرف شما، هرچه رئیس بگوید همان است. اگر گفته ننوشته ام و نگفته ام، پس نگفته. من هم ایشان را تائید میکنم.» گفتم :» نامه اش موجود است». گفت:» اما نامه که دست شما نیست، در بایگانی است و شما نمیتوانی به آن دسترسی داشته باشی.» گفتم:» یک کپی از آن را برای خودم برداشته ام. هم امضای شما هست، هم رئیس». پوزخندی زد و گفت:» فکر کردی برای ما کاری دارد زیر آن نامه بزنیم؟» گفتم:» در هر حال مرد که زیر امضایش نمی زند.» گفت:» ما میزنیم، حالا برو هر کاری که می خواهی بکن.» من هم جل و پلاسم را جمع کردم، زودتر زدم بیرون. رفتم دم شرکت همسرم دنبالش و غافلگیرش کردم. لبخندش را که دیدم تمام ِ اراجیفِ مرتیکه ی نماز خوان را فراموش کردم. حالا آمده ام خانه، به حرف آخرش فکر میکنم که گفت » هر کاری می خواهی بکن» تنها کاری که می توانم بکنم این است که بار لغات را خوب بخوانم، چون در رایتینگ آیلتس تاثیر زیادی روی نمره دارد. کم ِ کم باید آیلتس هفت بشوم.

Remember the Alamo

ایالت تگزاس که با شنیدن اسمش یاد کاوبوی ها و لاکی لوک و برادران دالتون و … میافتیم در گذشته کشور مستقلی بوده و یکی از نقاط اختلاف آمریکا و مکزیک بوده. مثل  الان کشمیر بین هند و پاکستان. یکبار که تسلط این منطقه دست آمریکائیها بوده، مکزیک به اونجا حمله میکنه و فرمانده مکزیکی دستور میده حتی یک نفر هم زنده گذاشته نشه(1836). درگیری در شهر آلامو اتفاق میافته و تمام آمریکائیهایی که اونجا بودن کشته میشن. حتی یک نفر هم زنده نموند ( بعضی ها میگن فقط یه نفر زنده موند). گویا اون زمان مکزیک قدرت بیشتری داشته(؟!) بعد از اون فرماندهان آمریکایی برای اینکه سربازانشون رو ترغیب کنند که به مبارزه بیایند شعار Remember the Alamo رو سر میدادند به یاد تمام اونهایی که در آلامو تا آخرین نفر ایستادند. با این مفهوم که ارزش آزادی بیشتر از زندگی است.  سربازان با تکرار این شعار روحیه می گرفتند و در حالی که مطمئن بودند کشته خواهند شد به نبرد ادامه میدادند. و سرانجام پیروز شدند و تگزاس به صورت کامل در اختیار آمریکا در اومد و 10 سال بعد بعنوان یک ایالت شناخته شد. از اون به بعد این جمله بر سر زبانها موند و امروزه با این مفهوم بکار میره که » نترس! تا آخرین لحظه مبارزه کن! امیدوار باش! در هر شرایطی پیروزی با کسی است که دست از تلاش بر ندارد«. دیکشنری لانگمن هم برای این جمله معنی گذاشته و نوشته:» وقتی می خواهند به کسی که قصد انجام کار بسیار دشوار و سختی را دارد، روحیه دهند و او را  تشویق به ادامه کار کنند این اصطلاح را بکار می برند.»

پس Remember the Alamo دوستان.

پی نوشت: یک روز که کارهام حسابی به هم ریخته بود و بعد از کلی دعوا درگیری با رئیسمون و وقتی که دیگه هیچ راهی برای ادامه کارم وجود نداشت و همه چی بسته شده بود. نا امیدانه پای کامپیوترم نشسته بودم و با لانگمن ور میرفتم، یهو با این جمله روبرو شدم. پا شدم و اول اونو تو وبلاگم نوشتم و بعد به راه های دیگه ای که ممکنه وجود داشته باشه فکر کردم… دیدم هنوز هم راه هایی هست که بشه آزمایش کرد.

«Remember the Alamo»

اگه معنیش رو میدونید که هیچی. یعنی منظورم  رو فهمیدید.

اگه معنیش رو نمیدونید، ارزشش رو داره که بگردید و پیدا کنید. به نکته قشنگی میرسید. ( راهنمایی: این یه اصطلاحه ( مثل ضرب المثل خودمون))

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.