تابستان سال 1374 است. کارنامه ی قبولی در دست چپم است و با دست راست عصایم را محکم گرفته ام. 4 ماه است که پایم شکسته است و دکتر می گوید هنوز باید 2 ماه دیگر در گچ باشد. پایم وقتی شکست، استخوانش را که از پوست بیرون زده بود می دیدم. مثل ته مانده استخوانهایی بود که جمعه ها بعد از خوردن آبگوشت روی سفره باقی می ماند. همانهایی که می کوبیدیم روی قاشق تا مغزش را در آوریم و هورت بکشیم. اما اینها هیچ ربطی به چیزی که می خواهم بگویم نداشت. آن روزها باید تصمیم می گرفتم که رشته ی ریاضی بروم یا انسانی. برای خودم آینده ی هر دو رشته را تصویر سازی کرده بودم ، اینطوری:
1- عاشق ریاضی و فیزیک هستم، اگر بروم ریاضی مطمئنا هر سال شاگرد اول می شوم و حال زن عمویم که مدام مرا با پسرش مقایسه می کند می گیرم. سال سوم المپیاد شرکت می کنم می روم خارج ( رومانی) ، مدال طلا می گیرم با کت و شلوار طوسی. ملت می آیند فرودگاه استقبالم، حلقه گل به گردنم می اندازند. بعدش می روم شریف فیزیک می خوانم ( بزرگترین آرزویم بود آنروزها) فوق لیسانس هم می گیرم و دکترا می روم MIT. بعدش تا آخر عمر فیزیک (فقط به عشق لیزر) می خوانم تا ته دنیا. نفر اول جهان می شوم. نوبل می گیرم ( فکر می کردم نوبل فقط برای فیزیک است).
2- به ادبیات علاقه دارم؛ ولی مطمئنا هیچ پخی نمی شوم، چون حالم از تاریخ و جغرافی و دینی و … به هم می خورد. خیلی زور بزنم، دیپلم می گیرم و باید مثل داماد عمویم بروم راننده ی شرکت واحد شوم. یا مثل دامادِ یکی از دوستانِ پدرم لیسانس ادبیات بگیرم و بروم کفش البرز کارگری کنم. البته من بچه ی سخت کوشی هستم و احتمال دارد بتوانم در کنکور رتبه ی خوبی بیاورم ولی با این اوضاع حفظ کردنی که من دارم خیلی زور بزنم، نهایت تلاشم را بکنم حقوق قبول می شوم ولی یه جای داغون مثلا دانشگاه قم که پسرونه- دخترونه است( تا یادم نرفته بگم که سعی کنید غصه زیاد بخورید تا هر چه زودتر پیر بشید، چون تنها جایی که هنوز مختلطه خانه سالمندانه، هار هار هار….). از دانشگاه هم که اومدم بیرون دمِ چند تا حاج آقا رو میبینم شاید یه کاری جور شد، تازه بجه های مسجد هم کمک می کنن.
البته من راه اول رو انتخاب کردم ( په نه په، می خواستید راه دوم رو انتخاب کنم) اولاش طبق نقشه خوب پیش می رفتم، بعد گند زدم،باز دوباره خوب شد، بعدش بازم گند زدم، باز دوباره …. هنوز سر همه ی اون آرزوهام هستم بجز MIT که تغییرش دادم به دانشگاه تگزاس، آستین. رتبه اش تو دنیا هر چند میخواد باشه مهم نیست، واسه من این دانشگاه اوله.
امروز با یکی آشنا شدم که دقیقا پاشو گذاشته جایی که من باید می گذاشتم. عین آرزوهای من زندگی کرده، بند به بند آرزوهای منو عملی کرده، حتی یک خط هم جا ننداخته. وقتی عکسش رو دیدم انگار سالهاست می شناسمش. امید کوکبی دانشجوی فوق دکترای فیزیکِ برهم کنش لیزر و پلاسما در دانشگاه تگزاس، آستین.
پارسال اومده ایران خانوادش رو ببینه، به جرم رابطه با دولت متخاصم دستگیرش کردن. تو اوین یه مدت انفرادی بوده الان بند 350 نگهش میدارن. قراره به زودی دادگاهش برگزار بشه. قاضیش صلواتیه، اشتباه نکنید، منظورم این نیست که مجانیه، فامیلی قاضی اینه. جالب اینجاست که قاضی دقیقا عین بند دوم خیالات من زندگی کرده. در دانشگاه قم حقوق خونده.
احتمال داره (خدا نکنه) به اعدام محکوم بشه. به همین سادگی.
فقط دارم به سرنوشت فکر میکنم؛ گاهی احمقانه ترین چیزها، باشکوه ترین چیزها رو به زیر می کشند، چون دلشان می خواهد.
حالم بده، خوابم نمیاد.
پ.ن:اگه اونقدری که از وصف استخوونهای شکسته ی پای من حالتون بد شد، از این خبر بد نشد، بدونید که دارید تو ایران رندگی می کنید.





