یک نصیحت

یک نصیحت می کنم به شما و آن اینکه، هیچکس را نصیحت نکنید.

اصولا بشر بگونه ای آفریده نشده است که نصیحت در او تاثیر گذار باشد. اگر قرار بود نصیحت اثر بگذارد، همان سه نسل اول به کمال می رسیدند و دنیا تمام می شد. اولین معتاد به بقیه نصیحت می کرد و دیگر کسی معتاد نمی شد، اولین دزدی که نادم و پشیمان می شد هم همینطور. آنوقت همیشه پسرها از پدرها پولدارتر بودند و دخترها از مادرها کدبانوتر. هیچکس تصادف نمی کرد و یا همان روز اولی که کتابهای مقدس نازل می شدند همه باید آدم می شدند،و خیلی چیزهای دیگر. اینها همه بشرطی بود که بشر نصیحت را بپذیرد. 

اما اینطور نیست که کسی نصیحت را نپذیرد. واکنش بشر به نصیحت یک چیزی بین پذیرفتن و نپذیرفتن است. می پذیرد، اما آنگونه که دلش می خواهد، باصطلاح تفسیر به رای می کند. اصلا بنظر من یکجایی در مغز هست که این وظیفه سنگین را به عهده دارد، احتمالن مکان قرارگیری این بخش در مغز، درست کنارِ همان بخش است که یک گوش را در می کند یک گوش را دروازه. این قسمت از مغز نصیحت ها را می گیرد، چیزهای زاید و به درد نخورش را دور می ریزد و چیزهای خوب و دلنشینش را نگه می دارد، اگر چیز خوب و دلنشینی نبود هم پیدا نکرد، همه را به بخش کناری می سپارد. حالا اینکه آن خوب و دلنشینش با چه معیاری انتخاب می شود، یک امر داخلی است و از حیطه ی کنترل شخص نصیحت کننده خارج است.

همینجاست که می گویند انسانها می خواهند آنچه را که دوست دارند بشنوند. بدبختی از آنجایی آغاز می شود که شما فردی را نصیحت کنید و در این نصیحتِ شما عناصر خوشحال کننده ای برای فرد وجود داشته باشد که نکات اصلی را به حاشیه ببرد. بعد آدم به غلط کردن می افتد که چه کاری بود، اصلن مرا چه به نصیحت!

حالا هم من شما را نصیحت می کنم، آدمها را نصیحت نکنید، شاید دستاویزی شود برایشان تا آن کار اشتباهی که دلشان از قبل می خواسته را انجام دهند.

پ ن: از «خودِ نصیحت کننده» ام متنفرم.

تصویر: دنیای دوست داشتنیِ من، اینجایی که من ایستاده بودم، هیچکس برای نصیحت گفتن و نصیحت شنیدن وجود نداشت.

عکس

الک ( فرهنگ معین : غَربال)

در شهر که می چرخی، زمان شبیه اَلَک عمل می کند، آدمها را دسته بندی می کند، مثل الک های ریز و درشتی که در آخر تکه هایی که از سوراخها رد نشده اند باقی می ماند. هر ساعت یک الک با اندازه ی سوراخهای خاصِ خود است. در هر ساعت ماهیت آدمهای خیابان با آدمهای ساعت قبل فرق می کند. آدم های ساعت 5 و 6 صبح سر زنده و شادابند، یا نظامی اند، یا ورزشکار، یا دانشجو و کمابیش کارمند. آدمهای ساعت 7 تا 8 کلافه و عجولند، از سر ناچاری به خیابان آمده اند، یا محصلند یا کارمند. آدمهای ساعت 8 تا 9 کمی از آدمهای یک ساعت قبل خوشحال ترند اما به سرزندگی ساعت 6ایها نیستند و همینطور ساعت، آدمها را الک می کند. ساعتهای 2 و 3 بعد از ظهر آدمهای بیکار بیشتر در خیابانند، پشت کنکوریها، خانه دارها. یا در حال رفتن به تولدند، یا خانه ی دوستی، آشنایی، یکجایی می روند که اگر نمی رفتند هم فرقی نمی کرد. باز دوباره از ساعت 5 به بعد انرژی بیشتری در خیابانها سرازیر می شود، تا نزدیکیهای هفت، هشت و بعد 9. ساعت 9 که می شود، انگار یک تغییر بزرگی در سایز الک رخ می دهد، آدمهایی که در خیابانند خاص اند. آدم های معمولی خیلی این ساعت در خیابان نیستند. ساعت 10 اوضاع سخت تر می شود، فضا سنگین تر می شود، مغازه ها همه بسته اند، آدمها دو دسته اند، یا عجله زیادی برای رسیدن به جایی دارند و معلوم است که دیرشان شده، یا هیچ عجله ای ندارند و معلوم است که جایی کسی منتظرشان نیست و یا اصلن جایی ندارند. ساعت 11 شب آدمها مثل تکه سنگ های زمخت و ناجوری که از دانه های الک رد نشده اند در خیابان پرسه می زنند. ساعت 12 اما اوضاع فرق می کند، آدمهای خیابان آدمهای ناجور و نچسب نیستند، هر کدامشان داستانی دارند، هر کدامشان افقی دارند، تصمیمی گرفته اند که پای آن تصمیم الان هنوز به خواب که نرفته اند هیچ، در خیابان هستند هنوز. خواه راننده تاکسی باشد، خواه پرستار شیفت شب، خواه سوپر مارکتی یا مامور پلیس و یا دست فروشها. آدمهای ساعت 12 با ساعت 11 ای ها خیلی فرق دارند، بنظر من بهترند، می شود با هر کدامشان حرف زد. یکجور دوستی و مودت نا نوشته ای بینشان برقرار است، یکجورهایی هوای هم را دارند، رفیقند با هم. اما ساعت 1 شب اوضاع کمی به هم می ریزد، علافها و مستها و پارتی بازها وارد خیابان می شوند، ماشینهای مدل بالا و دخترکان دَر و داف. باز ساعت 2 همه جا ساکت می شود، معتادها و کارتن خوابها شهر را در دست می گیرند و آنهایی که از مهمانی دیر برگشته اند. ساعت 3 صبح در دست رفتگرهاست، صدای جارو تمام شهر را بر می دارد و ماشینهای حمل زباله. ساعت 4 که می شود، نسیم خنکی بلند می شود، انرژی مثبتی به راه می افتد، صدای اذان کم کم بلند می شود، و صدای استارت ماشین ها، آن هایی که راه دور می خواهند بروند، یا مسافرکش ها. ساعت 5 دوباره چرخه تکرار می شود.

تصویر: یک تکه سنگِ بجا مانده، آخرین ساعت شب، آخرین قطار، آخرین ایستگاه. عجله ای برای رسیدن ندارد، کسی منتظرش نیست و هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد. وقتی خواب بود پوچی و نا امیدی از او موج می زد، بیدار که شد سرشار از انرژی و انگیزه بود، زیرِ 20 سال سن داشت، نامزد کرده بود و آمده بود که پول جمع کند.

عکس

 

سرزمین شاگردها

چند سالِ پیش پدرم مریض شده بود، از بین همه ی سرطانها او نوع پروستاتش را انتخاب کرده بود، نیاز به یک عمل جراحی پیچیده داشت تا پروستاتش را که حالا بیش از یک کیلو وزن داشت از بدنش خارج کنند، تمام خانواده بسیج شده بودیم تا یک جراح قابل پیدا کنیم، اما ته همه شان را که می گرفتی، می رسیدی به آنجا که جراحِ مذکور خودش دست به تیغ نمی شود و همه را می سپارد به شاگردانش. حتی در یکی از تحقیق های تخصصی ام یا بهتر بگویم پلیس گونه ام، به یک شاهد عینی رسیدم، در این حد که طرف در وسط جراحی یا همان خواب و بیداری به هوش آمده و دیده خبری از دکترِ جراحِ گران قیمت نیست و شاگردان در حالِ کند و کاو در شکمش هستند. یکبار هم با پدرم رفتیم مطب یکی که استادِ استادان بود و نزدیکهای پارک ساعی مطب داشت، وقتی هم رسیدیم دیدیم که تا توی راه پله بیمارها به صف نشسته اند، از اقصی نقاط کشور. بعد روی سر منشی اش زده بود » اگر پول ندارید، هزینه ویزیت را ندهید» که این یعنی در حد خودش خیلی انسان بود و با همین انسانیتش بود که به ما گفت من خودم اگر عمل کنم 6 میلیون میگیرم در بیمارستان فلان، و من همه اش تصویر آن مردی می آمد جلویم که بین عمل بیدار شده و دیده دکتر نیست. هر چند در آخر ما هنوزمشغول جستجو بودیم که متوجه شدیم پدرمان خودش رفته یک بیمارستان دولتی و لابد پیراهنش را داده بالا و گفته مرا عمل کنید. استدلالش هم این بود که اینها جوانند و حواسشان بیشتر جمع است، آخر پدرم یک نظریه دارد که آنهایی که تازه گواهینامه گرفته اند کمتر از راننده های قدیمی تصادف می کنند، چون جانب احتیاط را رعایت می کنند. حتمن حق با اوست. بالاخره پدرم را شاگردها عمل کردند.

بعد ها با خودم فکر کردم که یکنفر چقدر می تواند بی انصاف باشد، جانِ مردم برایش ارزشی ندارد، خودش کنار می ایستد و کار را می دهد به شاگردهایش، و این همه تجربه را بصورت احمقانه ای به گور می برد.

تا اینکه مدتی پیش تصادف کردم، در حدِ خودش آنقدر بزرگ بود که چشم های شور آرام بگیرند و دلهای دشمنان شاد شود و آه را از نهاد دوستان بلند کند، هرچند برای خودم تنها نکته ی مهمش این است که «هنوز زنده ام». دوباره همان بسیج خانوادگی شروع شد، اینبار اما در پی صافکار، یک اوستایی که خودش کار را دست بگیرد و به شاگردها ندهد. به اوستاهایی رسیدیم که 5 برابر آنهایی می گرفتند که برچسب » ممکن است به شاگردش بدهد» بر پیشانی شان چسبیده بود. و البته به اوستاهای اجاره ای، یا همان استادهای پروازی، که نامشان روی یک مغازه ای بود ولی خودشان سالی دوازده ماه هم آنطرفها آفتابی نمی شدند. بالاخره یک اوستایی را پیدا کردیم که آشنا بود، علی آقا. از قضا، علی آقا یک شاگردی هم داشت که هیچوقت اسمش را نفهمیدم. موقع بررسی اولیه ماشین علی آقا یک دستی کشید و گفت حله، مثل آبِ خوردن، بعد شاگردش ( که هم سن و سال علی آقا هم بود) هم با کمی تردید گفت «بله آقا حله برو خیالت راحت، بسپار به ما، تصادف با شما، صافکاری با ما» که این آخری شعارش بود. کلی چک و چانه زدیم که فکر کن ماشین خودت است و از این حرفا، موقع رفتن یکهو دیدیم این دوستان یک نفری را صدا زدند به اسم ایمان، که بیا و یه نگاه بنداز. از قضا آقا ایمان هم یک پسر بیست و دو سه ساله. ایمان خان یه دستی به ماشین کشید و گفت اوستا این نمیشه، در نمیاد، اینجاها همه دوبله ( باصطلاح خودشان)، اوستا علی و شاگرد مرتبه 1 دستی به سر و گوش ایمان کشیدند که تو می توانی و این حرفها. بعد من گفتم ایشون قراره صاف کنند؟ که گفتند ایشون برای خودشان اوستایی هستند. خلاصه شب هنگام که رفته بودم تا روند کار را ببینم دیدم ایمان خان یک قلیانی چاق کرده و نشسته و دارد به دو سه تا بچه ی کوچکتر از خودش دستور می دهد که فلان کنند و بهمان کنند. و دیدم که ماشین افتاده است دست یک عده شاگرد، مثل پروستات پدرم.

امروز سرِ کار با خودم نشسته بودم یک ربطی پیدا کنم بین جراح و صافکار و احتمالا مشاغل دیگری که اینطور هستند، و شاید روشی وجود دارد که بشود اوستاها را بکار گرفت و من بلد نیستم، که یکهو یکی آمد و از من یک سوالی پرسید، یک سوال فنی. یک نگاه به چهره اش انداختم دیدم یک جوان بیست و چهار پنج ساله، دانشجو، یک سوال ابتدایی، بعد به خودم آمدم، دیدم مدتهاست که دیگر دغدغه ی فنی ندارم، مدتهاست که دو سه نفر را گرفته ام و همه کارها را می سپارم آنها انجام دهند، خودم فقط نظارت می کنم، گاهی حتی آنها را مجبور میکنم تصمیمات کلیدی و حساس بگیرند و بعضی وقتها که فرصت نمی کنم، بدون نظارت بر کارشان، خروجی آنها را به کارفرما می دهم. آنهایی که کار را به ما می دهند، روی تجربه ی من حساب می کنند، اینکه می دانم چکار کنم، آنوقت من طراحی مدار را به کسی می دهم که هنوز یک مدار را با چشم ندیده است. به شاگردهایم می دهم. از وقتی فوتهای کوزه گری را یاد می گیریم، کوزه گری را کنار می گذاریم. اینجا، سرزمین من را، شاگردها می گردانند. از هیچکس گله ای نیست.

 

پ ن: اوستاها بیزنس می کنند.

سکوت

سکوت می کنم این روزها، و خلوتم را به هیچ بهایی نمی فروشم. سکوت می کنم و تماشا می کنم چرخش ثانیه ها را، سکوت می کنم و به ابرها نگاه می کنم. سکوت می کنم و قدم میزنم. می روم تا آنجایی که پاهایم توان داشته باشد و بعد می ایستم و باز سکوت می کنم و در سکوتِ خود به دیواری، درختی، خانه ای یا پرنده ای خیره می شوم.

سکوت می کنم در برابر آدم ها، در برابر حرفها، نظرها، خواه تائید باشد، خواه تذکر، خواه فحش، خواه دعا، خواه تهدید…. خواه هر چه که نامش قضاوت باشد.

این روزها همه ی ضبط ها خاموش است، همه ی آهنگها پاز شده اند، همه ی تلویزیونها ساکتند و کتابها بسته. دنیای من جای دیگری است به موازات همین جهان، شاید چند سانتیمتر آنطرف تر، اما موازی، بدون اصطکاک با این دنیا. من در دنیای خودم قدم میزنم و به دشتهای سبز می رسم، به آسمانهای آبی، با ابرهای گل کلمی. پرنده هایی که خودشان را در باد رها کرده اند و تنها چیزی که سکوت را می شکند صدای آواز آنهاست. دنیای من آنقدر جا دارد که دراز بکشم و به سقف آسمانش چشم بدوزم و به آبیِ اعماقش ساعتها خیره شوم. گمان می کنم آنطرف تپه هایش چشمه ساری است که در آن زلال معنی می شود، هوای تازه ای دارد، و سکوت دلنشینی. کاش می شد ذره ای از این دنیا را برای آدمها به ارمغان می آوردم.

عکسعکس

ارزش انسان

چند وقتِ پیش توی یکی از اتوبانها تصادف شدیدی رو دیدم، دو تا ماشین پر از آدم که به ظاهر مسافر نوروزی بودن به شدت به هم کوبیدن و له و لَوَرده شدن. سرنشینان با سر و صورت خونی از ماشین پیاده شده بودن و تمام وسایلشون وسط اتوبان پهن شده بود، هوا به شدت سرد بود و بارون شدیدی می اومد. یکی از خونواده ها که بیشتر آسیب دیده بودن و ترسیده بودن، داخلِ ماشین لای وسایل و پتوها و صندلی و شیشه و … دنبال بچه شون می گشتند. ماشین های پشت سر ( از جمله من) که تازه رسیدن به اونها، تردید داشتند که چیکار کنند، یه عده همونجا که بودند توقف کردند و یه عده دیگه زدند کنار که کمک کنند. اما یه عده سومی هم بودند که بیخیالِ ماجرا به راه خودشون ادامه دادند، حتی مکث هم نکردند. انگار از قبل برایشان مشق شده بود که در این لحظه چکار باید بکنند…..یک الگوی رفتاریِ مشخص داشتند.

گاهی وقتها تو یه موقعیتهایی قرار میگیریم که باید انتخاب کنیم، بین دو یا چند چیز. انتخاب اونجایی سخت میشه که برای رسیدن به یک گزینه باید هزینه ی از دست دادنِ گزینه ی دیگه رو قبول کنیم. سخت تر از اون وقتیه که در هر کدوم از گزینه ها باید هزینه ای پرداخت بشه و هیچ منفعتی وجود نداره، قدیمیها بهش میگفتن بازیِ دو سر باخت، یا انتخاب بین بد و بدتر. در هر حال، ارزش انسان با نوع برخوردش به این مقوله سنجیده میشه. این که برای رسیدن به «چی» حاضره پا روی «چه ها» بگذاره. البته من معتقدم هیچ دو راهی در دنیا وجود نداره، ساده ترین دو راهی هم از سه تا راه تشکیل شده، راهِ دست راستی، راه دستِ چپی و راهی که ازش اومدیم تا به این دو راهی رسیدیم، یا به عبارتی همون راهی که قبل از انتخاب توش هستیم، راهِ خودمون. آدمهای زیادی رو میشناسم که این راه سوم رو انتخاب می کنن، من بهش میگم راهِ برگشت، راهی که میشه باهاش از انتخاب سر باز زد. راهی که دیگه لازم نیست تصمیم بگیری، راهِ بستنِ چشم و گوش، کوچه ی علی چپ. راهی که محافظه کارها انتخاب می کنن، ترسوها شاید. توی دو راهی ها ارزشِ انسانها سنجیده میشه، انسانهای خوب که راهِ راست رو انتخاب میکنن و انسانهای بد که راهِ چپ رو انتخاب میکنن، بالاخره هر انسانی با توجه به تجربیات و تربیتش یا راه درست رو انتخاب میکنه یا راه غلط و تاوانش رو پرداخت میکنه، اما اونهایی که راه سوم رو انتخاب میکنن، راه محافظه کاری، راهِ انفعال، نمیشه ارزش گذاریشون کرد، یعنی با یه مجموعه ی تهی از ارزش ( نه مثبت، نه منفی) روبرو میشیم. انسانهای تهی.

ما خیلی راحت میتونیم از کنار چالشهای زندگی رد بشیم، خیلی جاها میتونیم به قیمتِ بد نشدن و بقا، خودمون رو به کوچه ی علی چپ بزنیم، تنمون رو به آب نزنیم و خیلی ساده بزرگ بشیم، خانواده تشکیل بدیم و بعد بمیریم، آب هم از آب تکون نخوره. هستند آدمهایی که بدون اینکه درگیر بشن بدنبال منافع و حاشیه ی امن خودشون هستند تا بیشتر و با کیفیت تر زنده بمونند. آدمهای موجه زیادی را هم میشناسم که این الگوی رفتاریشان است، آدمهایی که به ظاهر مفیدند، اما در واقع خنثی هستند. خنثی بودن حاشیه ی امنی می شود برای بد نبودنشان، و آنها تعبیرشان از خوب بودن، همان بد نبودن است. خوب، بد، خنثی؛ به شخصه ترجیح میدهم گوسفند نباشم، گرگ یا چوپان بودنش مهم نیست.

با تمام وجود غمگينم…..

بزرگترين درسي كه در دوران نوجواني از زندگي گرفتم شايد بشه گفت بزرگترين درس زندگيم، اين بود كه هيچوقت داستان سازي نكنم. داستان سازي يه پديده ي ذهنيه كه باعث ميشه آدم در مورد يك موضوع خاصي پيش فرض داشته باشه، ذهنيت داشته باشه. اين پيش فرض و ذهنيت ميتونه مثبت باشه، ميتونه منفي باشه، چيزي كه اينروزها به اسم انرژيهاي مثبت يا منفي شناخته ميشه. داستان سازي خيلي كار بديه چه نوع مثبتش چه نوع منفي اش، در هر دو حال حال آدم گرفته ميشه. اين داستانها هم بيشتر القائات خوراكهاي ذهني آدمه. مثلن من خودم همش خودم رو جاي پينوكيو ميگذاشتم و فكر ميكردم زندگيم مثل اونه، بعد ديدم خيلي ذهنيت مزخرفيه. يه زمان هم بس كه تلويزيون اين المپيادي ها رو با كت و شلوار نقره اي و دسته گل دور گردنشون نشون ميداد، همش تو خيالم داستان ميساختم كه دارم از فرودگاه ميام بيرون و دسته گل دور گردنمه با يه مدال طلا، اينقدر اين روياها برام واقعي شده بود كه تا نزديكي اعزام به بلژيك واسه مسابقات جهاني رياضي هم رفتم ولي نشد، كه مهم نيست، اما به تدريج ياد گرفتم كه نسبت به هيچ موضوع، فرد، اتفاق، مكان و… ذهنيت نداشته باشم، داستان نسازم. ذهنيت خراب ميكنه، واقعيت رو نابود ميكنه، فرصتها رو ميسوزونه، داستان سازي دشمن واقعيت و حقيقته.

اما حرفم اين نيست، اينكه ما داستان ساز باشيم يا نباشيم دست خودمونه و تاوانش رو خودمون ميديم. مشكل اونجايي شروع ميشه كه در داستان يه آدم ديگه قرار بگيريم. بشيم روباه مكار داستان يكي ديگه كه خودشو جاي پينوكيو گذاشته، داستان اونو براي خودش فرض كرده.

ذهنيت، آدمها رو هل ميده، آدمها رو جابجا ميكنه، مثل يه چنگك ميافته دور خرخره آدمها و اونها رو ميكشونه تو قالب خودش. بعد يك آدمهايي ميان تو رو ميذارن تو داستان خودشون، از خود واقعيت دورت ميكنند، وقتي حسابي از خودت دور شدي، وايميستن و سرزنشت ميكنن از اين چيزي كه الان هستي( شده اي). بعد تو رها ميشوي با اين خودِ از خود دورت، با اين چيزي كه براي خودت هم غريبه است، بعد آن آدمها چانه هايشان را بالا ميگيرند و سينه هايشان را سپر ميكنند و در حاليكه از زير پلكانشان به تو نگاه ميكنند، بادي در گلو مي اندازند و قمپز در ميكنند كه از همان روز اول هم ميدانستند تو روباه مكار هستي و ميروند. و اين تويي كه بايد تاوان داستان پردازيهاي يك ذهن ديگر را بدهي.

بدبختي اينجاست كه نميشود ذهنيت آدمها را تغيير داد، نميشود بهشان فهماند كه رول بازي ميكنند، خيلي شانس بياوري كه تازه خودت زود بفهمي شخصيت داستان كسي شده اي، جلويش را بگيري.

چاره اي نيست ، تنها راه اين است كه حرفي نزني، داستاني را خراب نكني، آرام و سبك پايت را بكشي بيرون، تاوانش؟؟!! بيخيال، حتمن كه نبايد غرامت هر چيزي را گرفت.

فقط ميماند يك درس، از آدمهاي داستان پرداز، نمايشي، ذهنيت گرا، فاصله بگير، تا جايي كه ميتواني دور شو، و الا هم خودت را خراب كرده اي هم به آنها در خراب شدنشان كمك كرده اي.

» اگر به شما يك صفتي كه نيستيد نسبت داده ميشود، شما بالقوه داراي آن صفت هستيد، راهتان را بكشيد برويد، از من گفتن، بالفعل مي شود، دير يا زود»